خرید بک لینک

من از 1 1 1 1 1.

علی میرزامحمدی

«نوشته بود می روم اگر در مسیرم، حتی یک نفر هم به رویم لبخند بزند خودکشی نخواهم کرد!؟ »

به احتمال، ما لبخندهایی از این جنس نزدهایم که چند سالی است برخی جوانان رشیدمان را با مرگ خودخواسته از دست داده ایم؟!

و شاید به دلایلی از همین جنس بوده است که چندی پیش که جوانی را در آرامستان محله به خاک سپردیم و تقریبا" همه از خودکشی او خبر داشتند، همه خود را به کوچه علی چپ زده بودیم. هوا طوفانی بود. گرد و غبار همه را کلافه کرده بود. همه، حتی آخوند محله هم عجله داشتند، به سرعت سر و ته، مراسم را به هم بیاورند و خاکسپاری را زودتر تمام کنند. باران داشت می بارید و همه با عجله آرامستان را ترک کردند.

در مسجد صدای «خدا رحمت اش کند» گوش همه را کر کرده بود. انگار نه انگار که جوانی به زندگی خویش، خودخواسته پایان داده بود. اما همه گوش شان از فریادی به این بلندی ناشنوا شده بود. آخوند محله هم وقتی به روی منبر رفت حرفهایی زد که تفاوتی با حرفهایی که در مجلس ترحیم یک پیرمرد زده بود نداشت. این یعنی تفاوتی برای او و مخاطبان مسجد ندارد.

خدا کند این انتهای ماجرا باشد.

من از سکوت جوانان و نوجوانان زادگاهمان هراس دارم. انگار یک جای کار می لنگد. اگر ذهن های آنها به صدا در می آمدند شاید از سرگردانی و خستگی روحی خویش می گفتند. اینکه کلافه شده اند. اینکه تمام شده اند.

اما من باز هم از سکوت جوانان زادگاهمان هراس دارم.

اینجا مرگ خودخواسته به شدت جنبه مردانه دارد. تقریبا" همه آنهایی که در این دو سال خودکشی کرده اند پسران نوجوان هستند. ولی هیچ کس در پی علت ها نیست.

اما عجیب تر آن است که نرخ خودکشی زادگاهمان چندین برابر کشوری است که درست در مرزهای شمال غرب ایران، در فاصله ای کمتر از دو ساعت با ما قرار دارد. کشوری که در قاره آسیا، پایین ترین نرخ خودکشی را دارد. ترک های آذربایجان از اقوامی هستند که مرگ خودخواسته در آنها بسیار کم دیده می شود. فرهنگ آنها به حیات و زندگی نگاهی مقدس دارد. شور حیات در موسیقی و رقص آنها جاری است. آنها قومی هستند که باهم می گریند و باهم می خندند.

پس ما را چه شده است!؟ سایه شوم کدام دیو و سیاهی، مرگ خودخواسته را ارزانی جوانان ما کرده است؟!

من باز هم از سکوت جوانان زادگاهمان هراس دارم.

ایکاش کسی بالای منبر مسجد محله میرفت و به جای خطابه های های میگریست. دستکم یک شب، به جای آخوند، نقش یک پدر را بازی میکرد. جوانان و نوجوان زادگاهمان را خطاب قرار میداد که : «من حاضرم در خلوت شبانه حرفهای شما را بشنوم. برای رهایی از فکر مرگ خودخواسته حاضرم ساعت ها حرفهایتان را بشنوم. در خانه من، همیشه به رویتان باز است».

ایکاش بزرگان شهر، برای شنیدن حرف دل جوانانمان، در دفتر کار خود فرصتی به اندازه نوشیدن یک استکان چایی داشتند. مگر باورشان نشده است که تملک یک قلب شکسته و آرام کردن کردن دل آشفته یک جوان، گرانتر و بارزشتر از تملک یا عقبروی در مسیرگشایی خیابان است. این بار آنها به خاطر دل جوانان شهرمان عقب نشینی نکنند تا آنها جلوتر بیایند! باور کنید این کارها هزار بار حساستر از شمارش آرای صندوقهای انتخاباتی است. اینها اگر در رزومه کاری دنیوی ثبت نشود در کارنامه معنوی به حتم ثبت خواهد شد.

من باز هم از سکوت جوانان زادگاهمان هراس دارم. و هراس دارم از شهری که در آن رجعت به روانشناس و مشاور جایگاهی ندارد. هراس دارم از شهری که نخبه های آن به مسایل اجتماعی شهرشان بی اعتنا هستند.

هراس دارم از شهری که شادی چونان طفلی در کوچه پس کوچههای آن سرگردان است. هراس دارم از شهری که برای یافتن کار و اشتغال باید از آن کوچید. هراس دارم از شهری که برای دورهم نشستن در بوستان باید از آن دور شد و به بوستان های شهرهای دیگر رفت.

من هراس دارم از شهری که دیگر معلمان آن نمی توانند نوجوانان را دور خود جمع کنند و آتش اشتیاق آینده بهتر را به جان آنها بیندازند تا در جنب و جوش آن به حرکت در آیند.

من باز هم از سکوت جوانان زادگاهمان هراس دارم و هراس دارم چندی دیگر با خبر مرگ خودخواسته جوانی دیگر شوکه شوم.


برچسبها: خودکشی, آذربایجان, جوانان

برچسب: نویسنده: بنیامین رادمنش تاريخ: چهارشنبه 19 ارديبهشت 1403 ساعت: 11:23

صفحه بندی